خرید بک لینک
من را به گناهی که " نگاه تو " درآن بود
بردند سر دار و .....تو انگار نه انگار !

اوج غم اين قصه در اين شعر همين جاست:
من بی تو پریشان و تو انگار نه انگار

دل تنگی و بی هم نفسی حال خرابی ست
روی دلم آوار و....توانگار نه انگار

دور از تو شده سنگ صبور من دل تنگ...
یک گوشه ی دیوار و....توانگار نه انگار

جان می کنم و محو تماشایی و هر روز...
این حادثه تکرار و....تو انگار نه انگار

با عشق تو میمانم و میمیرم اگر چه...
من می شوم آزار و....تو انگار نه انگار

+ نوشته شده توسط جوادقاضی جهانی در سه شنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۶ و ساعت 18:15 |

برچسب: نویسنده: نیما عباسیان تاريخ: چهارشنبه 1 فروردين 1397 ساعت: 12:43

صفحه بندی